از روزهای آخر! - تاریخ: 1395/10/27 ساعت: 8:41
یک. خواب های شب امتحان تبدیل شده اند به خواب های شب زایمان، حالا شب یا روز، مهم این است که پریشانی احوال و استرسِ  وجود، خواب های مخصوص این احوال را تغییر داده با سناریوی جدید!اینطوری است که مثلاً داریم با کل فامیل مشهدی مان از یک پیک نیک یکروزه بر می گردیم، و من در صندلی جلو نشسته ام که احساس می کن...
پسر هر روز از من می پرسد" آیا امروز روز خوبی برای بدنیا آمدن است؟؟!!" - تاریخ: 1395/10/27 ساعت: 8:41
یک. قرار بود بعد از زایمان بنویسم ولی نشد، خیلی دارد طول می کشد و من فکر کردم بیایم چیزی بنویسم بعد بروم به انتظارم ادامه بدهم، این از این!دو. دوست همیشگی ام که در سرزمین آفتاب زندگی و کار می کند طی یک سفر کاری به استرالیا آمده بود، بلیط برگشتش را تغییر داد و برای چهار شبانه روز به ملبورن آمد و برگش...
او از روز اول زندگی اش لبخند بر لب دارد! - تاریخ: 1395/10/27 ساعت: 8:41
بزرگترین اتفاق زندگی ام؟، ژرف ترین رخداد عمرم؟، تاثیرگذارترین لحظات ناب روحی ام؟، وحشتناک ترین؟ عجیب ترین؟ زیباترین؟ باورنکردنی ترین؟ نمی دانم چه نامی برایش انتخاب کنم، لحظه ای که مخلوق بدن تو از بدن تو بیرون می شود و تجسم خارجی می گیرد، وقتی که دنیایی سکوت و بی کلامی از طرفش یکباره با وحشت زده ترین...
که عشق آسان نمود اول.... - تاریخ: 1395/10/27 ساعت: 8:41
امروز دقیقاً یکماه و یک روز از تولد پسر می گذرد، در این مدت خیلی اتفاق ها افتاد، سخت و شیرین، دوست دارم تجربه مادر شدنم را به تفصیل بنویسم تا باقی بماند، تجربه ای که علیرغم تمام آمادگی های روحی و جسمی باز غافلگیرمان کرد و نشان داد که هیج چیزِ این اتفاق قابل پیش بینی و کپی برداری نیست!طبق قاعده مرسوم...
جزئیاتِ " که عشق آسان نمود اول"! - تاریخ: 1395/10/27 ساعت: 8:41
یک. سزارینی ها را سه شبانه روز در بیمارستان نگه می دارند اما ما بعد از دو شبانه روز اول که تازه به زایمان انجامید، پنج شب دیگه در بیمارستان ماندیم، پسر بعلت طولانی شدن پروسه بدنیا آمدنش عفونت گرفته بود و در مدت پنج شبانه روز بغیر از ساعاتی که برأی شیردهی پیش من بود، در بخش ویژه تحت مراقبت بود، من بش...